|
شخصی
|
||||
|
|
||||
هم اكنون چون كويري خشك و تشنه ام كه در سراسر اين جهان تك و تنها و بي كس به گوشه اي پرتاب شده ام بدون اينكه كسي به من توجه كند يا اينكه بودن و نبودنم فرقي داشته باشد حتي كسي كه روزگاري برايم ادعاي عاشقي ميكرد نيز مرا به باد فراموشي سپرده است من بر روي اين كره خاكي تنهاي تنها شب را به روز و روز را به شب مي اورم نميدانم چرا اين اسمان بي مروت نميفهمد كه من به قطره اي باران قانعم تنها قطره اي باران تا طعم روزهاي باراني كه با يارم سپري ميكردم از خاطرم نرود و به ياد روزهاي باراني كه اسمان در حال گريست بود ولي ما به گريه هاي او ميخنديديم و شاد و سر خوش و بي توجه به اشكهايش به كوچه اينده نگاه ميكرديم و لبخند ميزديم نميدانم شايد در ان لحظه ها اسمان به حال من اشك ميريخته شايد اسمان در همان روزها ميدانست كه اين خنده ها هميشگي نيست و تمام فكر ها و ارزوهاي ما سرابي بيش نيست شايد واقعا اسمان در ان روز ها به حال دختر جواني ميگريست كه بناي عشقش را روي حبابي ساخته بود نميدانم پس چرا حالا ديگر اسمان هم حاضر به همدردي با من نيست اي ابرهاي پارا پاره بباريد بر من كه قلبم چاك چاك و چشمانم لبريز از بارش است و اي پرندگان مرا همسفر خود نماييد و به جايگاه ابدي يارم برسانيد اسمونم با من همدردی نمیکنه دوستای خوبم حداقل شما با من باشید منتظرتون هستم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 0:3 توسط تنهاترین تنها
|
