|
شخصی
|
||||
|
|
||||
بعد از مدت ها دست به قلم برده ام و کنون نمیدانم دلم چه میخواهد تو را میخواهد؟ تویی که هزاران دروغ گفتی؟ تویی که هزاران خطا کردی ؟ تویی که هزاران بار خیانت کردی؟ تویی که بسیار ساده از من و دلم و عشقم گذشتی؟ نه ............ درون قلب من جایی برای این پلیدی ها نیست هرگز نمیتوانم یادت را از یادم بیرون کنم و هرگز نمیتوانم باور کنم که ان همه عشق تو دروغین بود ولی این را هم میدانم که هرگر نمتوانم برای بار دیگر به تو اطمینان کنم تویی که تمام اعتماد مرا با خود به سرزمین ویرانی بردی و خود شاد و خندان از پیروزی در این بازی در ویرانه های انجا پرسه میزنی ولی افسوس که تو این ویرانه ها را بهشت گونه میبینی و نمیفهمی که اینها سراب خیال توست نمیدانم چه وقت از این خواب غفلت برمیخیزی ولی بدون شک ان هنگام جز جسمی فرتوت چیزی برایت نمیماند زیرا تمام انسانیت خود را خرج هوی و هوس بچگانه ات کرده ای دیگر چیز با ارزشی در وجودت یافت نمیشود وقتی به این همه پستی میاندیشم به مصلحت خدا پی میبرم اکنون میفهمم که چرا دعا های شبانه من که همه برای ماندن تو بود بی ثمر میماند واااااااااااااااای خدا هم هنوز با من است هنوز هم مرا بنده گناه کارش را دوست دارد حال میدانم که این کلمه سه حرفی که به اندازه تمام زمین و اسمان معنا و عزمت دارد( عشق) فقط در یک کلمه سه حرفی که خالق تمام اسمان و زمین است (خدا )معنا میابد حال میفهمم که عشق واقعی عشق الهی است علاقه ما به خدا و علاقه و رحمت بی حد خدا به ما وااااااااااااااااااااااای خدای من چگونه من تو را فراموش کرده بودم ؟ چرا در تمام این 3 سال هشدارهایت را نمیدیدم چرا کور شده بودم و عظمت تو را نمیدیدم چرا چرا؟ خوشحالم ................ خوشحالم که همه چیز تمام شده اکنون من عشقی دارم که با تمام عشق های این دنیا عوضش نمیکنم خدایا من امدم پس مثل همیشه با من باش و برای من بخواه انچه را خودت مصلحت میدانی چرا که میدانم تو همواره بهترین ها را برای بندگانت میخواهی خدایا خیلی دوستت دارم تنهاییم نزار که من بدون لطف تو هیچم
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 17:37 توسط تنهاترین تنها
|
