تبليغاتX
تنهاییای من

هم اكنون چون كويري خشك و تشنه ام كه در سراسر اين جهان تك و تنها و بي كس به گوشه اي پرتاب شده ام بدون اينكه كسي به من توجه كند يا اينكه بودن و نبودنم فرقي داشته باشد حتي كسي كه روزگاري برايم ادعاي عاشقي ميكرد نيز مرا به باد فراموشي سپرده است

من بر روي اين كره خاكي تنهاي تنها شب را به روز و روز را به شب مي اورم

نميدانم چرا اين اسمان بي مروت نميفهمد كه من به قطره اي باران قانعم

تنها قطره اي باران تا طعم روزهاي باراني كه با يارم سپري ميكردم از خاطرم نرود و به ياد روزهاي باراني كه اسمان در حال گريست بود ولي ما به گريه هاي او ميخنديديم و شاد و سر خوش و بي توجه به اشكهايش به كوچه اينده نگاه ميكرديم و لبخند ميزديم

نميدانم شايد در ان لحظه ها اسمان به حال من اشك ميريخته شايد اسمان در همان روزها ميدانست كه اين خنده ها هميشگي نيست و تمام فكر ها و ارزوهاي ما سرابي بيش نيست

شايد واقعا اسمان در ان روز ها به حال دختر جواني ميگريست كه بناي عشقش را روي حبابي ساخته بود

نميدانم پس چرا حالا ديگر اسمان هم حاضر به همدردي با من نيست

 

 

 

اي ابرهاي پارا پاره بباريد بر من  

            

كه قلبم چاك چاك و چشمانم لبريز از بارش است

 

و اي پرندگان مرا همسفر خود نماييد

 

و به جايگاه ابدي يارم برسانيد

اسمونم با من همدردی نمیکنه دوستای خوبم حداقل شما با من باشید منتظرتون هستم

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 0:3 توسط تنهاترین تنها |

سلام خدا جون دوباره این بنده حقیرت اومده به درگاهت تو این دنیای بزرگ که من جایی ندارم به جز این که بشینم زیر اسمونت و دستامو بلند کنم به طرفت و صدات کنم از ته دلم صدات کنم اونقدر خدا خدا بگم تا جوابمو بدی میخوام بدونم که تو هم منو میبینی و دوسم داری باید مطمئن شم که تو منو فراموش نکردی ولی وقتی فکرشو میکنم و خودمو میبینم به سلامتی و زندگی که تو به هم دادی یه نگاه میندازم میبینم تو با منی همه جا با منی

خدا جونم من اینجا خیلی تنهام همه کس دارم و هیچ کس رو ندارم همه چیز دارم و هیچ ندارم اشنای این زمینم و با این زمین غریبم نمیدونم اینجا چیکار باید بکنم خیلی سر در گم شدم میترسم میترسم گمت کنم

میترسم به چیزایی که میخوام نرسم یا تو منو لایق ندونیو اونا رو بهم ندی میدونی که چی میخوام همیشه بهت میگم من یه عشق پاک میخوام عشقی که با عشق الهی معطر شده باشه خدا جون نخواه که بیشتر از این از ادمایی این زمین تو سری بخورم خدایا کمکم کن کمکم کن  تا راهی و که به تو میرسه رو پیدا کنم هر چقدر هم راه سخت و طولانی باشه من میام میام تا به تو برسم تویی که سر چشمه همه خوبی ها و پاکی ها هستی

وقتی به عظمتت نگاه میکنم میبینم چقدر حقیرم ولی وقتی به رحمتت فکر میکنم دلم گرم میشه

امروز وارد یک سال دیگه از زندگیم میشم همینجا میخوام قول بدم و بگو که خدایا همیشه به یادتم و فراموشت نمیکنم خدایا کمکم کن تا بتونم موفق شم دیگه این زندگی معمولی رو نمیخوام با کمک تو میخوام به بهترین ها برسم

 

 

ای خدای مهربون فراموشت نمیکنم

 

 

تو هم منو فراموش نکن

                    

  خدا جون خیلی دوست دارم

 

 

تنهاترين تنها منم

 

 

 

 

منتظر نظراتون هستم هاااااااااااا

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 13:12 توسط تنهاترین تنها |

 

بعد از مدت ها دست به قلم برده ام و کنون نمیدانم دلم چه میخواهد

تو را میخواهد؟ تویی که هزاران دروغ گفتی؟ تویی که هزاران خطا کردی ؟ تویی که هزاران بار خیانت کردی؟ تویی که بسیار ساده از من و دلم و عشقم گذشتی؟

نه ............ درون قلب من جایی برای این پلیدی ها نیست

هرگز نمیتوانم یادت را از یادم بیرون کنم و هرگز نمیتوانم باور کنم که ان همه عشق تو دروغین بود ولی این را هم میدانم که هرگر نمتوانم برای بار دیگر به تو اطمینان کنم تویی که تمام اعتماد مرا با خود به سرزمین ویرانی بردی و خود شاد و خندان از پیروزی در این بازی در ویرانه های انجا پرسه میزنی ولی افسوس که تو این ویرانه ها را بهشت گونه میبینی و نمیفهمی که اینها سراب خیال توست

نمیدانم چه وقت از این خواب غفلت برمیخیزی ولی بدون شک ان هنگام جز جسمی فرتوت چیزی برایت نمیماند زیرا تمام انسانیت خود را خرج هوی و هوس بچگانه ات کرده ای دیگر چیز با ارزشی در وجودت یافت نمیشود

وقتی به این همه پستی میاندیشم به مصلحت خدا پی میبرم اکنون میفهمم که چرا دعا های شبانه من که همه برای ماندن تو بود بی ثمر میماند

واااااااااااااااای

خدا هم هنوز با من است هنوز هم مرا بنده گناه کارش را دوست دارد

حال میدانم که این کلمه سه حرفی که به اندازه تمام زمین و اسمان معنا و عزمت دارد( عشق)

 فقط در یک کلمه سه حرفی که خالق تمام اسمان و زمین است (خدا )معنا میابد

حال میفهمم که عشق واقعی عشق الهی است علاقه ما به خدا و علاقه و رحمت بی حد خدا به ما

وااااااااااااااااااااااای خدای من چگونه من تو را فراموش کرده بودم ؟

چرا در تمام این 3 سال هشدارهایت را نمیدیدم چرا کور شده بودم و عظمت تو را نمیدیدم چرا چرا؟

خوشحالم ................ خوشحالم که همه چیز تمام شده اکنون من عشقی دارم که با تمام عشق های این دنیا عوضش نمیکنم

خدایا من امدم پس مثل همیشه با من باش و برای من بخواه انچه را خودت مصلحت میدانی چرا که میدانم تو همواره بهترین ها را برای بندگانت میخواهی

خدایا خیلی دوستت دارم تنهاییم نزار که من بدون لطف تو هیچم

 


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 17:37 توسط تنهاترین تنها |