|
شخصی
|
||||
|
|
||||
نمیدانم چرا رفتی؟ چرا رفتی؟ کجا؟ بهر چه؟ به سوی که؟
شاید ان وزی که ودی قدرت را ندانستم ... نمیدانستم کیستی . نفهمیدم که قلم را تسخیر کرده ای
پی نبردم به اینکه بند بند وجودم مثل پیچکی به وجودت بسته است
به خیال اینکه زندگی بدون تو میسر است و شبهای بی تو بودن به راحتی سحر میشود ماندم و
رفتنت را تماشا کردم . هیچ سعی و تلاشی برای ماندنت نکردم شاید هم به خاطر این بود که اصلا فکر
نمیکردم که برای همیشه میروی گمانم این بود که میخواهی مرا بترسانی و به همین خاطر رفتنت را دیدم و لبخند زدم و چه فکر ابلهانه ای بود
ای کاش ان روز میفهمیدم که میروی
ای کاش غم تلخی را که از دیدن یاری جدید در کنارت بر روی قلم نشسته را تصور میکردم و مانع رفتنت میشدم
نمیدانستم بدون تو چه میشود و حالا تنهای تنها روز را به شب و شب را به روز میسپارم
چقدر دلتنگ وتنهام تمام فکرم دیدن دوباره تو و داشتن تو است
میدانم........ میدانم محال است با تو زیستن . میدانم محال است تو را داشتن
واین را هم میدانمکه محال است عشقت را از قلبم بیرون انداختن
چه کنم با این غم بزرگ چه کنم ؟؟؟؟؟ چگونه تو را با دیگری ببینم و دم بر نیاورم
چگونه جواب این قلب خسته و تنها را که خود را به سینه میکوبد بدهم ؟
چگونه ارامش کنم؟ فقط با یادت؟
ولی وقتی که میدانم من در یادت جایی ندارم چگونه خود را ارام کنم؟
نمیدانم دوباره شانس با تو بودن را دارم یا نه؟
اگر باشد هیچ گاه اشتباه گذشته را تکرار نمیکنم
بار اول اسان امدی اسان دل دادی و چه سخت رفتی..........
اینبار اگر بیایی بدان ........... بدان که سخت به دستت اوردم خیلی سخت
با گریه ها و دعا ها و تنهاییهای شبانه پس اسان از دستت نمیدهم
بای بودنت جانم را هم میدهم .......... اما نه .......... جانم را میخواهم تا حتی برای لحظه ای ارامش را در کنار تو تجربه کند
چگونه التماست کنم که بیایی و حجم انبوه تنهاییم را پر کنی؟
من منتظرم در هر سحر گاه و شام گاه منتظر تو هستم پس بیا
بیا و این قلب عاشق و شیدا را بار دیگر تسکین ده
بیا و دستان سرد و خسته ام را بگیر
بیا و روح خسته ام را که شبها مدام در پی ارامش است را ارام کن
بیا و لبخند و نگاهت را برایم هدیه بیاور
بیا ای یاری که مرا فراموش کردی
من به یادتم
بیااااااااااااااااااا
+
نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 18:8 توسط تنهاترین تنها
|
