تبليغاتX
تنهاییای من

عشق مفهوم غریبی ست

ابتدا فقط یک واژه ی نامانوس بود

که با کنجکاوی سعی در تجربه ی آن داشتم

ذره ذره ی آن را جذب می کردم و بیش تر اوقات خوشحال بودم

ادعا می کردم که عاشقم و به خود می بالیدم

سربه هوا و بی خیال بودم

اما کم کم عوض شدم......

فهمیدم که عشق تنها شور و نشاط و خوشی نیست

فداکاری است

صبر است....صبر است....صبر

عوض شده ام

و این تغییر خود را دوست دارم

چون برای تو و خودم است که تغییر کرده ام

اما قول می دهم که هیچ گاه

چشمانم لبخند خود را فراموش نکند

زیرا به خوبی می دانم که از همان اولین بار

عاشق نگاهم و لبخند چشمانم شدی

همیشه آن را برایت نگاه خواهم داشت

و همیشه آن را پیشکش تو خواهم کرد......

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 21:59 توسط |

همه چیز این زندگی مرا به یاد تو می اندازد.....

وقتی راه می روم.....وقتی نگاه می کنم......وقتی حرف می زنم.....وقتی.......

همیشه و همیشه به تو فکر می کنم.

چرا چشمانت از جلوی دیدگانم کنار نمی روند؟

چرا نگاهت لحظه ای مرا به خود وا نمی گذارد؟

همیشه به تو می اندیشم

تویی که سرشار ترین نگاهم همواره پیشکش ات است

تویی که زیبا ترین لبخندم همواره هدیه ات است

تویی که صادقانه ترین سخنانم را بی کم و کاست برایت بازگو می کنم

تویی که ساده ترین خواسته هایم را بی کم و کاست از تو می خواهم

تویی که ذره ذره تمامی دنیای مرا از آن خود ساختی

تویی که ذره ذره تمامی وجود مرا تسخیر خود ساختی

تویی که همه ی منی

منی که بی تو هیچم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 21:56 توسط |

باز هم شب است،من مانده ام و تنهایی خویش،من هستم و درماندگی در پیش.باز هم مهتاب است و صدایی خفیف که از دوردست مرا می خواند و مرا می خواهد.

باز زندگی به من نیشخند می زند و می گوید:"تو اسیر منی و محکوم به من."آری من اسیر زندگی ام و محکوم به آن؛و تو، آری تو ای فرشته ی زیبای من،اگر در کنارم باشی و اگر در فکرم،قلب و روحم باشی زندگی را خواهم پذیرفت و گرنه مرده ی متحرکی بیش برای اطرافیانم نیستم. در قمار عشق ،هر چه دارم از توست،هر چه باختم از توست.مرگ به از زنده بودن باشد،که همه درد من که همه جان من از توست.می نویسم پر غم ، مینویسم با عشق،می نویسم پر درد،می نویسم از دل که اگر عمر مرا،جان مرا بگیرند بهتر است از آن که لحظه ای رویت را از نگاهم گیرند.دوست داشتن فقط آن چیزی نیست که بر زبان می آوریم بلکه تمام آن حرکات و رفتاری است که به خاطر دوست داشتن انجام می دهیم و تمام آن ناگفته هایی است که زبانمان یارای بیان آن ها را ندارد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 21:54 توسط |

بدترین شکل دلتنگی آن است که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.

وقتی دل آدم غمناک باشه به هر کس می گه و پیش هر کس میره دلش بازم غمیه. اما اگه دستاتو ببری بالا و پیش اون که از همه مهربون تره بری یهو اون دونه های درخشان اشک می یاد پایین همه چیو می شوره و دل آدم باز میشه .

خدایا دلمو می سپارم دست خودت نذار دوباره غمی بشه.تو خودت دردو دادی پس درمونشم پیش خودته.منو ببخش که یادم رفته بود چه قدر مهر بونی.

فقط تویی که می دونی چقدر .......

بهش بگو............

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 21:52 توسط |

بی تو،بی تو،ای که در دل منی هنوز!

داستان عشق من به ماجرا کشید

بی تو لحظه ها گذشت و روزها گذشت

بی تو کار خنده ها به گریه ها کشید

 

بی تو،این دلی که با دل تو می تپید

وه که ناله کرد و ناله کرد و ناله کرد

بی تو،بی تو دست سرنوشت کور من

اشک و خون به جای باده در پیاله کرد

 

عمر من شبی سیاه و بی ستاره بود

دیدگان تو،ستارگان او شدند

لحظه ای ز بام ابرها بر آمدند

لحظه ها به کام ابرها فرو شدند

 

در فروغ این ستارگان بی دوام

روزگار شادی و غمم فرا رسید

آن،بجز دمی نماند و این همیشه ماند

این،همیشه ماند و آن به انتها رسید

 

آسمان حسود بود و چشم بخت من

چون ستارگان چشم تو دمید و مرد

بی تو،در نگاه من شراره ها فسرد

 

 

آری ای که در منی و با منی مدام

وه که دیگرم امید دیدن تو نیست!

تو گلی،گل بهار جاودان من

زین سبب مرا هوای چیدن تو نیست!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 21:48 توسط |

عشق

دوستت دارم بیش تر از آن چه فکرش را بکنی.موندم که با من چه کار کردی؟!گاهی وقت ها فکر می کنم احساسی رو که من دارم هیچ کس تا به حال تجربه نکرده.شب ها تا دیروقت به تو فکر می کنم و تلاش میکنم منطقی باشم اما می بینم عشق تو حتی منطق رو از من گرفته.اون وقته که می فهمم دارم به اسارت یک عشق بی چون و چرا در میام؛نه این که فکر کنی به این موضوع اعتراضی دارم،برعکس،من این اسارت رو از آزادی بیش تر دوست دارم.شاید باور نکنی اما بدون تو من به جسمی متحرک تبدیل می شم که فاقد روح و احساسه!درست مثل یک عروسک کوکی.نمی گم مثل خیلی از دختر بچه های احساساتی زندگیم بدون تو به آخر می رسه اما مطمئن باش آدم فعلی نیستم.عیب نداره فکر کن خود خواهم اما بدون این عشق توست که منو خودخواه و کم تحمل و بی منطق کرده و باعث شده زندگی بی تو برایم زجرآور باشد.....

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 23:34 توسط |

امروز نمی تونستم بنویسم ....انگار واژه ها هم با من سر صلح ندارند.....نمی دونم دل کیو شکوندم که دلم شکست.....اگه روزی از عشق می نوشتم برای این بود که احساس می کردم کسی هست که عاشقمه...وکسی که من هنوزم عاشقشم....ولی حالا که حتی اون حاضر نیست صدامو بشنوه پس برا کی بنویسم.....همه نوشته هام مال اون بود و به خاطر اون ........اما حالا ماجرای عشق من به جدایی کشیده ولی کاش اون همه چیزو قشنگ تر تموم میکرد......همیشه به یادش می مونم......دعا کنید عشق من خوشبخت بشه.....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 23:30 توسط |

همه چی مسخره است

دوستت دارم....چه واژه ی مسخره ای ....همه ی این زندگی مسخره است....می دونین یه روزی فکر می کردم قشنگ ترین جمله ای که شنیدم دوستت دارم بود....ولی حالا می گم این بدترین جمله ای که یه نفر می شنوه ...چه قدر آدم باید احمق باشه که باور کنه همیشه یه نفر هست که لیاقت اونو و عشقه پاکشو داره...ولی هیچ کس لیاقتشو نداره....در این بین استثنایی وجود نداره.....من یه بچه بودم فقط هفده سالمه...اون برام از عشق گفت ،از محبت گفت،منو از عالم بچگی کشید بیرون...نمی فهمی چقدر سخته بهترین روزای عمرت یکی مدام توی گوشت بگه عزیزی ،تو رو با بند بند وجود به خودش وابسته کنه.....بعد انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بره .....حالا دیگه مهم نیست شاید بیاد شاید نیاد....شاید سخت باشه ولی باید منطقی بود(حالم از هر چی منطقه بهم می خوره)....ولی بهتره بره دروغاشو برداره و بره....ولی مگه اون می خواست من وابستش بشم...این من بودم که احمق بودم.....ولی من بازم زندگی می کنم تا به جایی برسم که اون افتخار کنه یه روزی عاشقم بود...بهش ثابت می کنم لیاقت منو نداشت....اون می ره یه جای دور شاید با یکی دیگه ولی من با همه نامردیش هنوزم دوسش دارم......می بینین چه قدر احمقم....ولی اونو دوست دارم.....ولی باید فراموش کنم اون باید بشه یه خاطره...یه تجربه ....که هیچ کس ارزش تو رو نداره.....من باید طاقت بیارم و از دور خوشبختیشو ببینم.....دلمو شیکوند ولی نفرینش نمی کنم.....خسته ام ....از دروغ از ....برو تو باید بری اگه رفتی بدون یکی به یادته .....همیشه به یادت می مونه....ولی باید زندگی کنه....باید .....چرا؟خیلی چراها تو ذهنمه ولی هیچ وقت جوابشو پیدا نمی کنم.....همیشه رنج آور ترین ساعات عمر آدم توسط کسی رقم می خوره که بهترین ساعات عمر آدم توسط اون رقم خورده.......برو برو همه دروغاتو بردا رو برو ولی یه سوال دوستم داری یا اینم دروغه ......تو لیاقت منو داری یا نه؟.....تو لیاقت عشقمو داری یا نه؟......وای چه قدر احمق بودم....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 0:23 توسط |

ای کاش بودی و حجم انبوه تنهاییم را میدیدی

ای کاش بودی و غم بی پایانم را از نگاهم میخواندی

ای کاش بودی تا دستهایت مرحم زخمهای دلم میشد

ولی افسوس

افسوس که تو با یار خویشی و تنهایی مرا نمیبینی

افسوس که چشمان عسلی زیبایت خیره به دیگری است

و نمیتوانی غم را از چشمانم بخوانی

افسوس که دستهایت کس دیگری را در اغوش گرفته و نمیتواند مرحم این

دل زخم خورده باشند

گناه من چه بود؟

چه بود گناه من که محکوم به تنهایی شدم؟؟؟

ایا باز خواهد امد روزی که از این زندان تنهایی رهایی یابم

یا اینکه حکم من تا ابد است ؟

چگونه باور کنم مرگ عشق را

چگونه باور کنم خیانت یار را

چگونه طاقت کنم تنهایی خویش را

یک همدم یک هم نفس یک همدل مرا نیست یاری

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 22:58 توسط تنهاترین تنها |

دلم گرفته خیلی زیاد دلم میخواست الان پیشم بود و بهم امیدواری میداد

ولی اون پیش یکی دیگس خودم دیدمش اون وقت بود که دلم که ترک

برداشته بود کاملا شکست خیلی باورش برام مشکل بود چه جوری دلت

اومد مگه من چیکارت کرده بودم که با من این کارو کردی .

تا حالا یه جوری خودمو گول میزدم که بر میگرده ولی حالا چی

دیگه تحملم تموم شدم دیگه از این همه بی رحمی حالم به هم میخوره

وقتی اهنگهاییو که اون موقع با هم گوش میکردیمو الان گوش میدم دیگه

نمیتونم جلو اشکاییو که از چشمام میادو بگیرم

بیچاره دل من به جز این اشکا هیچکی همدمش نیست 

رفتی ............ اره .............. واسه همیشه...........

ولی پشیمون میشی .............. میدونی چرا.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چون هیچکی تو رو به اندازه من نمیخواد

با اینکه ذره ذره وجودم با این کارت شکست ولی میگم هر جا هستی

و با هر کی هستی خوش باش

تو را با غیر میبینم صدایم در نمیاید

دلم میسوزد و کاری ز دستم بر نمیاید

گمان کردم که با من همدل و همدین و همدردی

گمان کردم که مردی با تو پیوستم ندانستم که نا مردی

خیلی در حق من نامردی کردی ولی من نمیدونم باید چیکار کنم

منتظرت بمونم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فراموشت کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یا مثل خودت بی وفا بشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ولی اخه هیچکی نمیتونه تو قلبم جاتو بگیره

یکی به من بگه چیکار کنم تو رو خدا شما بگین

منتظر نظراتتون هستم تو رو خدا شما دیگه منو تنها و چشم به راه نزارین

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 22:51 توسط تنهاترین تنها |

دوست داشتن

آیا درسته که ما چون کسی رو دوست داریم ،بخواهیم مال ما باشه.بخواهیم با ما باشه ویا قلبش مال ما باشه.بگیم چون من دوسش دارم و همه فکر و ذکرم اونه،خوب حالا اونم باید منو دوست داشته باشه؟!

   من فکرنمی کنم این روش درستی باشه.من این جوریم که اگه واقعا کسی رو دوست داشته باشم،دوست دارم راحت باشه.بهش خوش بگذره.دوست دارم فکرو خیالش آسوده باشه.با تمام وجودم بهش محبت می کنم.هر چی دارم تا جایی که بتونم به پاش می ریزم و اصلا هم منتظر جبران کردنش نیستم.خوب من وقتی دوسش دارم از این که اون خوشحال باشه و راحت باشه لذت می برم .حالا اگر اون از بودن من لذت نمی بره یا اصلا یه جورایی به هر دلیلی بودن من براش لذت بخش نیست،خوب می رم کنار.می گذارم اون بره و لذت زندگی شو پیدا کنه.بعد من هم می شینم و از دور نگاهش می کنم و از این که اون خوشحاله(با این که شاید با یکی دیگه باشه )خوشحالم.آره ته دلم می گیره،ولی در کل راضییم.

یه سری آدم ها اعتقاد دارند که آدم تا خودش رو دوست نداشته باشه،نمی تونه کسه دیگه ای رو دوست داشته باشه.پس اگه یکی رو برا خودم می خوام به خاطر اینه که اول خودم رو دوست دارم و بعد اون طرفو.

من قبول ندارم. من اول اونو دوست دارم. و بهش محبت می کنم.دلم می خواد راضی باشه.فعلا هم از بودن من راضیه.دوست داره کنارش باشم،پس هستم تا وقتی که دیگه نخواد.اون موقع میرم.بازم دوسش دارم ولی می رم.

میرم و از دور نگاش می کنم و لذت می برم

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 20:23 توسط |

نیمه شب صورتم را به خدا خواهم کرد از خدا خواهش دیدارتو را خواهم کرد

تا جان دارمو در سینه نفس به تو و عشق تو ای دوست وفا خواهم کرد


 

مانده ام در کوچه های بی کسی

سنگ قبر مرا نمیسازد کسی

سوختم خاکسترم را باد برد

بهترین دوستم مرا از یاد برد


 

کار خوبی کردی که عهدو شکستی ... افرین ! تو هنر کردی اگه چشم منو

رو خوشی بستی ....افرین! بابا ایول که دیگه مثل تو پیدا نمیشه عشق

هیچکس مثل تو تو قلبم جا نمیشه نمیگم خسته شدم کم نمیارم به خدا

به درک اگه یکی خواسته ما از هم جدا بشیم تو خیال نکن دل من بی دل

تو میگیره فکرشم نکن بگم بی تو دل من میمیره اول و اخر شعرم پر میشه

با اسم تو .............

البته فقط واسه اینکه بهت بگم برو

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 17:42 توسط تنهاترین تنها |

برای اینکه به طریق خود ایمان داشته باشیم لازم نیست ثابت کنیم طریق

دیگران اشتباه است.کسی که این چنین میپندارد به گام های خود نیز

اعتماد ندارد .


 

هر کسی  یه روزی میاد و یه روزی میره . یکی با دلش میره یکی با پاش

ولی مواظب باش کسی با پای خودش از دلت نره


مثل باران بر من باریدی ولی ای کاش خالصانه میباریدی و مثل باران اسیدی

ذره ذره وجودمو اب نمیکردی


میرسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

میرسد روزی که تنها در کنار عکس من

نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 20:16 توسط تنهاترین تنها |

دوباره سلام من اومدم اما اینبار با دلی غمگین تر و روحی خسته تر

اخه تا حالا فکر میکردم بقیه ادما راحت تر زندگی میکنن ولی از دیروز

که فهمیدم یکی از عزیزام هم مثل من سر در گم و خسته شده دیگه واقعا

نمیدونم چی باید بگم اونم میگه از این زندگی خسته شدم منم میگم خسته

شدم ولی به خدا نمیدونم چرا این حرف و تا حالا از خیلی از هم سن و

سالای خودم شنیدم ولی واقعا دلیل این همه بی انگیزه بودن واسه زندگی

و خستگی مال چیه چرا اکثر ما اینجور شدیم ؟؟؟کی میدونه ؟؟؟؟ (اگه

کسی میدونه حتما تو قسمت نظرات بگین میخوام بدونم برام مهمه مرسی)

نمیدونم تو این وبلاگ منو میخونی یا نه ولی اگه خوندی میخوام بگم که

فقط سعی کن قوی باشی مثل همیشه تو میتونی مطمئنم اصلا هم نامید

نشو باشه؟؟؟؟؟؟افرین گلم

 

ان قدر خواستمش که به من گفت حریص

ان قدران قدر گشتم او را که در او گم گشتم

ان قدر دانه شدم بر سر راهش که دگر مرغ دلش سیر شد و پر زد و رفت

ان قدر گشتم او را..............

ولی افسوس به جز سنگ نیافتم هرگز

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 13:53 توسط تنهاترین تنها |

وقتي سر كلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود
كه كنار دستم نشسته بود و اون منو " داداشي" صدا مي كرد
. به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي
كردم كه عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين
مساله نميكرد . آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو
خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :" متشكرم" و گونه
من رو بوسيد . ميخوام بهش بگم ، ميخوام كه بدونه ، من
نمي خوام فقط " داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من
خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي كرد. دوست پسرش قلبش رو
شكسته بود. از من خواست كه برم پيشش. نميخواست تنها
باشه. من هم اينكار رو كردم. وقتي كنارش رو كاناپه نشسته
بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو
ميكردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن
فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره كه بخوابه ، به من
نگاه كرد و گفت : " متشكرم " و گونه من رو بوسيد .
ميخوام بهش بگم ، ميخوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط "
داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم
..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : " قرارم بهم
خورده ، اون نميخواد با من بياد" . من با كسي قرار
نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زماني
هيچكدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم
، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن
رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، كنار در
خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند
زيبا و اون چشمان همچون كريستالش بود. آرزو مي كردم كه
عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فكر نمي كرد و
من اين رو ميدونستم ، به من گفت :" متشكرم ، شب خيلي
خوبي داشتيم " ، و گونه منو بوسيد ميخوام بهش بگم ،
ميخوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط " داداشي" باشم . من
عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو
نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يك هفته ، يك سال ... قبل از اينكه
بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من
به اون نگاه مي كردم كه درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته
بود تا مدركش رو بگيره. ميخواستم كه عشقش متعلق به من
باشه. اما اون به من توجهي نمي كرد ، و من اينو ميدونستم
، قبل از اينكه كسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون
لباس و كلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و
سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي
دنيا هستي ، متشكرم و گونه منو بوسيد . ميخوام بهش بگم ،
ميخوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط " داداشي" باشم . من
عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو
نميدونم.

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، توي كليسا ، اون دختره
حالا داره ازدواج ميكنه ، من ديدم كه " بله" رو گفت و
وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج كرد. من
ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فكر
نمي كرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينكه از كليسا
بره رو به من كرد و گفت " تو اومدي ؟ متشكرم" ميخوام بهش
بگم ، ميخوام كه بدونه ، من نمي خوام فقط " داداشي" باشم
. من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو
نميدونم.

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميكنم كه دختري
كه من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط
دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر
خاطراتش رو ميخونه ، دختري كه در دوران تحصيل اون رو
نوشته. اين چيزي هست كه اون نوشته بود : " تمام توجهم به
اون بود. آرزو ميكردم كه عشقش براي من باشه. اما اون
توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من
ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم كه بدونه كه نمي خوام فقط
براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من
خجالتي ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم كه به من
بگه دوستم داره. اي كاش اين كار رو كرده بودم
................. با خودم فكر مي كردم و گريه!!!!



+ نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 16:9 توسط تنهاترین تنها |

 

چرا رفتی؟؟؟؟؟؟؟؟ چی میخواستی؟؟؟ دنبال چی بودی؟

حالا اون چیزایو که میخوای به دست اوردی؟؟؟؟؟

اون از من بهتر بود ؟؟؟؟ ارزششو داشت؟؟؟

حتی به قیمت مردونگی و وجدانت؟؟؟؟؟

اصلا میدونی مردونگی یعنی چی؟ وجدان ؟؟؟ انصاف؟؟

دوستی و دوست داشتن حالیته؟؟؟؟؟؟

نگفتی اگه بری من چه جوری فراموشت کنم؟؟؟

برات مهم نبود نه؟؟؟؟

دلم میخواد نفرینت کنم ........

اخه زبونم نمیچرخه فقط میتونم بگم هر جا هستی با هر

کسی که هستی خوشبخت باشی

از خودم بدم میاد ..........

چون احساس میکنم هنوز دوست دارم

اخه چرااااااااااااا ؟؟؟؟؟؟چرا من؟

خدایا کمکم کن فراموشش کنم دیگه طاقتم تموم شده

تا کی ناراحت باشم و به روم نیارم خدایا کی تموم 

میشه این روزا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 2:7 توسط تنهاترین تنها |

هر گاه دفتر محبت رو ورق زدی

هر گاه زیر پات خش خش برگ ها رو حس کردی

هر گاه در میان ستاره های اسمون تک ستاره ای

خاموش دیدی

برای یکبار در گوشه ای از ذهن خود نه به زبان بلکه از

ته قلب خود بگو : یادت به خیر ...........

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 20:24 توسط تنهاترین تنها |

 

یکی داشت یکی نداشت . اونی که داشت تو بودی اونی که تو رو نداشت من

بودم.

یکی خواست یکی نخواست

اونی که خواست تو بودی

اونی که زندگی رو بدون تو

نخواست من بودم

یکی اورد یکی نیورد

اونی که اورد تو بودی

اونی که جز تو به کسی

ایمان نیورد من بودم

یکی برد یکی باخت

اونی که برد تو بودی

اونی که دلشو به تو باخت

من بودم

یکی گفت یکی نگفت

اونی که گفت تو بودی

اونی که دوست دارم رو جز

تو به هیچکی نگفت من

بودم

یکی عاقل بود یکی احمق

اونی که عاقل بود تو بودی

که رفتی

اونی که احمق بود من بودم

که منتظر تو نشستم

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 23:44 توسط تنهاترین تنها |

نیمه شب آواره و بی حس و حال                    در سرم سودای جامی بی زوار
پرسه ای اغاز کردیم در خیال                              دل بیاد اورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی میگذشت                          یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت
دل بیاد آور اول بار را                                          خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اصرار را                                    آن دو چشم مست و آهو وار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود                      چون من از تکرار ...او هم خسته بود!
آمد و هم آشیان شد با منو                               همنشین و همزبان شد با منو

خسته جان بودم که جان شد با منو                     ناتوان بود و توان شد با منو
دامنش شد خوابگاه خستگی                             اینچنین آغاز شد دلبستگی

وای از ان شب زنده داری تا سحر                        وای از ان عمری که با او شد به سر
مست او بودم زدنیا بی خبر                                 دم به دم این عشق میشد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد                                 گفتگو ها بین ما آغاز شد
گفتمش بر دل پابرجاست دل                               گر گشایی چشم دل زیباست دل
دل زه عشق روی تو ویران شده                           در پی عشق تو سر گردان شده

گفت در عشقت وفا دارم بدار                                من تو را بس تو را دوست میدارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان                            چون تویی مخمور...خمارم بدان
باتو شادی میشود غم های من                             با تو زیبا میشود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده                        دل به جادوی رخت افسون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده                          عالم از زیباییت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش                         طعم بوسه برد از سرم عقل و هوش
در سرم جز عسق لو سودا نبود                            بهرکس جز او در این دل جا نبود  
دیده جز بر روی او بینا نبود                                   همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
  
 
 روزگار.....

روزگار ما وفا با ما نداشت                          طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت              بیگمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس                      حسرت و رنج فراوان بود و بس
یاره ما را در جدایی غم نبود                        در غمش مجنون و عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود                         سهم من از عشق جز ماتم نبود
با منه دیوانه پیمان ساده بست                  ساده ام ..آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست                   این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رفت                          رفت و با دلداری دیگر عهد بست
با که گویم انکه همخون من است؟                خسم جانو تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد                  این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این                                     قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست               با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم                    باده  نوش غصه او من شدم
مست و مخمور رو خراب ازغم شدم                زره زره آب گشتم....کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را                                 سوخت بی پروا ..پر و پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر               بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر                         دیشب از کف رفت..فردا را نگر
آخرین یک با بشنو از من یه پند                       بر منو بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی جه سود                    عشق دیرین گسسته تارو پود


گرچه آب رفته باز آید به رود                           ماهی بیچاره اما مرد به رود

بد از این هم آشیانت هر کس است          باش با او یاد تو ما را بس است

+ نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 17:29 توسط تنهاترین تنها |

تویه اتاقی که به اندازه یک تنهایی جا داره نشستم و

فکر میکنم به گذشته به حالا به اینده میخوام ببینم

چیکار کردم ........ چی کار میکنم ....... بعداچی؟؟؟؟

اصلا بعدنی هست؟

وقتی فکر میکنم میبینم چه بیهوده گذشته ام گذشت

و چه بیهوده عمر الانم داره میگذره .

اصلا ما اومدیم اینجا که چیکار کنیم ؟؟؟؟؟ هدف چیه؟ 

هدف اصلی کجاست ؟؟؟ خودمون باید پیداش کنیم ؟

من که خیلی سر در گم شدم نمیدونم باید چیکار کنم

خدایا خودت کمک کن تو به من بگو باید چیکار کنم

خواهش میکنم تو دیگه منو تنها نزار میدونم ........

این من بودم که تو رو تنها گذاشتم ولی ببخش .........

بازم مثل همیشه ببخش

من اومدم تو هم تنهام نزار

پس به امید توووووووووووووووووو خداااااااااااااااا

اگه نظر بدین خوشحالم میکنید پس کم لطفی نکنید بای

+ نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 15:45 توسط تنهاترین تنها |

نمیدونم نازنینم

 که کدوم حرف

تو رو ازرد

یا کدوم ترانه من

تو رو مثل گلی پژمرد

نمیدونم که چیگفتم تو شنیدی

چه خطایی سر زد از من

که تو از من دل بریدی

اگه روزی تو نباشی

بین ما راهی نباشه

نمیدونم کی میتونه

که برام مثل تو باشه

اگه روزی تو نباشی

یا بری از من جدا شی

نمیدونم تو میتونی

عاشقی دوباره باشی؟

این پرنده دل من

نمیتونه پر بگیره

تو رو میخواد در کنارش

بال و پر از سر بگیره

اخه حیفه پر نگیره

پشت ابرا رو نبینه

حیفه اینجا تک و تنها

بی کس بمیره

 

ای ایه مکرر ارامش میخواهمت هنوز

اری هنوز هم دریای ارزو

در این دل شکسته من موج میزند

راهی به دل بجو


 زمانی که زندگی سنگین و شب بی ترانه

است : هنگام عشق  و اعتماد است

زندگی چه سبک و شب چه پر ترانه است

ان هنگام که به هم عشق می ورزیم و

اعتماد داریم


+ نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 15:33 توسط تنهاترین تنها |

تو امدی ز دور ها و دور ها

ز سرزمین عطر ها و نور ها

نشانده ای مرا کننون به زورقی

ز عاج ها ز ابر ها بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعر ها و شور ها

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 13:50 توسط تنهاترین تنها |

ان دوست که عهد دوستداران بشکست

میرفت و

منش گرفته دامان در دست

میگفت

که عد از این به خوابم بینی

پنداشت

که بعد از او مرا خوابی هست

نخوابیدنم نه اینکه واسه نبودن

تو باشه ها........

واسه اینه که وقتی تو رفتی

تازه من این دنیای کثیفو

شناختم تازه فهمیدم که عشق و

دوست داشتن فقط یه بهونه است

واسه پوشوندن خیلی از دروغا

وقتی تو رفتی تازه معنی خیانت

و نامردی و فهمیدم تازه فهمیدم

دارم عجب جای مسخره ای زندگی

میکنم وقتی بهش فکر میکنم حالم

بد میشه واسه خاطر این چیزاست

که ارامش و خواب ندارم

به این فکر میکنم که یعنی همه

ادما مثل تو هستن؟ اگه این جور

باشه که دیگه هیچی

به نظر شما چی ؟؟؟ هنوز هم ادم

خوب هست ؟ کسی که بشه بهش

اطمینان کرد ؟؟؟ نظرتونو بدین

+ نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 2:52 توسط تنهاترین تنها |

تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم

شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم

تو چیستی که من ز موج هر تبسم تو

به سان قایق سر گشته رو به گردابم

چه ارزوی محالی است زیستن با تو

مرا همی بگذارند یک نفس با تو

به من بگو مرا از دهان شیر بگیر

به من بگو برو در دهان شیر بمیر

هر انچه خواهی ز من بخواه

صبر مخواه

که صبر راه درازی است

به مرگ پیوسته است

تو ارزوی بلندی و دست من کوتاه

تو دور دست امیدی و پای من خسته است

همه وجود تو مهر است و پای من محروم

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است

                                              فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 2:36 توسط تنهاترین تنها |

نمیدونم چرا جدیدا اینقدر بهونه گیر شده این دل من

هر چی که بهش میگم اروم باش گوش نمیده فقط

کارش این شده که خودشو به دریچه سینم بکوبه

که خودشو ازاد کنه هر چی بهش میگم بابا اون بیرون

هیچ خبری نیست همین جا بمون جات راحت تره گوش

نمیده اون که نمیفهمه ولی من میدونم اون بیرون چه

خبره فقط کافیه پاشو از تو سینه بیرون بزاره اون وقت

دیگه معلوم نیست گیر چه جور ادمی بیفته یا حتی

ممکنه دیگه نتونه خودشو ازاد کنه اون وقت بعد از یه

مدت شکسته و زخمی بر میگرده

اون وقت من باید دوباره ازش مواظبت کنم تا خوب بشه

منم چون حوصله مریض داریو ندارم  از الان بهش اجازه

نمیدم قدم کج بر داره

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 17:31 توسط تنهاترین تنها |

تو که تنها نمیمونی

من تنها رو رها کن

خاطراتم رو نگه دار

اما دستامو رها کن


میدونم یه روز دوباره

بر میگردی خیلی دیره

میگی حرفاش یه دروغ بود

بی صدا دلت میگیره

ولی افسوس که دل من

دیگه عاشق نمیمونه

که برای با تو بودن

شعر خوشبختی بخونه

برو قلبتو بردار

که واسه خودت بمونه

توی رویام جا نداری

بسه حرف عاشقونه

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 1:56 توسط تنهاترین تنها |

یه روز اومدی و تو خلوتم پا گذاشتی گفتم میخوام تنها باشم ولی تو بازم اصرار کردی گفتی که تو هم تنهایی و میخوایی تنهاییتو با من پر کنی فکر کردم اگه من همه کس تو بشم دیگه بی من بودن برات معنا نداره

اومدی و منو از دنیای خودم جدا کردی .

بچه بودم برام از عشق میگفتیو من باور میکردم

میگفتی عاشقمی ٬ بدون من هیچی نیستی واقعا نبودی تو با من به همه چی رسیدی

منم کم کم عاشقت شدم تنها فکرم این شده بود که تو رو از هیچی به همه چی برسونم حتی اگه به این قیمت تموم میشد که خودم به هیچی برسم اون وقتا خیلی بچه بودم فکر میکردم مهم تویی ولی اصلا به این فکر نمیکردم که بخوای به تمام کارای من پشت پا بزنی

الان که فکر میکنم میبینم تو لیاقت هیچیو نداشتی این همه خیانت و نامردی و دروغ از طرف تو برام غیر قابل باور بود ولی همه چی حقیقت داره

چه جوری دلت اومد این همه نامرد باشی اونم به کی؟ به منی که به قول خودت همه زندگیت بودم

حالا کی همه زندگیته؟

دیگه برام مهم نیست مهم زندگیه خودمه که مطمئنم میتونم عالی بسازمش

ولی تو .......

مطمئن باش خدا کاراتو بی جواب نمیزاره گناه دل شکستن خیلی زیاده خودتو واسه جواب پس دادن اماده کن

خدایا خودت کمکم کن

حتی از یاد اوری کارات حالم بهم میخوره بهتره تمومش کنم



گنه کردم کناهی پر ز لذت

در اغوشی که گرم و اتشین بود

گنه کردم میلن بازوانی

که داغ و کینه جوی اهنین بود

در ان خلوتگه تاریک و خاموش

نگه کردم به چشم پر ز رازش

دلم در سینه بی تابانه لرزید

ز خواهش های چشم پر نیازش

در ان خلوتگه تاریک و خاموش

پریشان در کنار او نشستم

لبش بر روی لبهایم هوس ریخت

ز اندوه دل دیوانه رستم

فرا خواندم به گوشش قصه عشق

تو را میخواهم ای جانانه من

تو را میخواهم ای اغوش جانبخش

تو را ای عاشق دیوانه من

هوس در دیدگانش شعله افروخت

شراب سرخ در پیمانه رقصید

تن من در میان بستر نرم

به روی سینه اش مستانه لرزید

گنه کردم گناهی پر ز لذت

کنار پیکری لرزان و مدهوش

خداوندا چه میداند چه کردم

در ان خلوتگه تاریک و خاموش

 

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 22:25 توسط تنهاترین تنها |

اینم یه ترانه خیلی قشنگ از زنده یاد هایده امیدوارم که خوشتون بیاد

وقتی میاد صدای پات

از همه جاده ها میاد

 انگار نه از یه شهر دور

که از همه دنیا میاد

تا وقتی که در وا میشه

لحظه دیدن میرسه

هر چی که جادس رو زمین

به سینه من میرسه

ای که تویی همه کسم

بی تو میگیره نفسم

اگه تو رو داشته باشم

به هر چی میخوام میرسم

به هر چی میخوام میرسم

وقتی تو نیستی قلبم و

 واسه کی تکرار بکنم

گلهای خواب الوده رو

واسه کی بیدار بکنم

دسته کبوترای عشق

واسه کی دونه بپاشه

مگه تن من میتونه 

بدون تو زنده باشه

عزیزترین سوغاتیه

غبار پیراهن تو عمر دوباره منه

دیدن و بوییدن تو

من نه تو رو واسه خدا

نه از سر هوس میخوام

عمر دوباره منی

تو رو واسه نفس میخوام

خدا کنه خوشتون بیاد

+ نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 18:11 توسط تنهاترین تنها |

تقدیم به او که رفت....

.....نگه دگر به سوی من چه میکنی...

...چو در بر رقیب من نشسته ای....

....به حیرتم که بعد ان فریبها....

.....تو هم پی فریب من نشسته ای...

 

به چشم خویش دیدم ان شب ای خدا....

که جام خود به جام دیگری زدی....

چو فال حافظ ان میانه باز شد...

تو فال خود به نام دیگری زدی...

 

برو....برو...به سوی او مرا چه غم...

تو افتابی...او زمین...من اسمان..

بر او بتاب ز انکه من نشسته ام..

 به ناز روی شانه ستارگان...

 

بر او بتاب ز انکه گریه میکند..

در این میانه قلب من به حال او...

کمال عشق باشد این گذشتها...

دل تو مال من تن تو مال او...

 

تو که مرا به پرده ها کشیده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من؟

گذشتم از تن تو ز انکه در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من....

 

اگر به سویت اینچنین دویده ام...

به عشق عاشقم نه بر وصال تو..

به ظلمت شبان بی فروغ من...

خیال عشق خوشتر ار خیال تو....

 

کنون که در کنار ار نشسته ای..

تو و شراب و دولت وصال او!

گذشته رفت و ان فسانه کهنه شد...

تن تو ماند و عشق بی زوال او.....

 

 

+ نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 13:45 توسط تنهاترین تنها |

نگاهم کرد و پنداشتم که دوستم دارد

نگاهم کرد

از نگاهش هزاران شوق عشق را خواندم

نگاهم کرد

دل به او بستم

نگاهم کرد

...............................

اما بعد ها فهمیدم که فقط نگاهم می کرد

 

و اقعا اشکال از فکر ماست ؟ یا از نگاه اونا؟

دل ما خیلی سادست و همه چیو ساده میبینیم ؟ یا نگاه اونا خیلی غلط اندازه؟

حتما نظراتتونو بدین باشه؟

ممنون میشم

+ نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 12:51 توسط تنهاترین تنها |

دلم را از تارهای چسبنده خاطراتت پاک میکنم ...

عنکبوت یادت مدام در پی شکار ارامش من است

یادم باشد که دلم خانه ارواح نیست!!!!!!!!!!


وخواهم در بودن باختن زیستن

ومردن شانه به شانه ات بیایم

در فصل سرد پایم را بر گودی جای پایت

به روی مخمل برف ها بگزارم

وقلبم ثانیه شمار لحظه های با تو بودن باشد

و برگ برگ این تقویم عشق با تو به اخر برسد

ولی مگه تو این دوره زمونه کسی هست که ادم بخواد تا اخر راهو با اون بره ؟

به نظر من فقط یه چیز قابل اعتماد هست که میدونی همیشه باهاته و اون تنهاییه

اره تنهایی فقط تنهاییه که همیشه باهاته و هیچوقت تنهات نمیزاره واسه من که دوست خیلی با مرامیه چون همیشه باهامه

+ نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 12:40 توسط تنهاترین تنها |

ماندام تنها

+ نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 1:36 توسط تنهاترین تنها |

دوباره سلام نمیدونم از کجا باید شرو  کنم اصلا نمیدونم چی باید بگم فقط میدونم اینقدر دلتنگ و تنهام که دوست دارم همه تنهاییامو واسه چند لحظه هم که شده فراموش کنم امیدوارم که اینجا بشه

شما هم منو تنها نزارین دوستای گلم

امشب دلم باز هوای تو رو دارد هوای بوسه ها و غزلهایت امشب دلم از کنار پنجره تا اوج اسمان پر میکشد در جست و جوی تو ای مهربان من امشب انگار در حافظیه قدم میزنم . برگ های زرد پاییزی زیر غرور سخت قدم هایم در هم میشکند . وافسوس که تو نمیدانی امشب دل من هم میشکند . بی تو ای عزیز من بی قرارم بی قرار تر از ماه در شبهای بی ستاره . امشب با دلی عاشق دیوان حافظ را میگشایم تنها  خدا میداند که امشب چقدر دلتنگ تو هستم دلم میخواهد دیوان را که میگشایم حافظ برایم بخواند

یوسف گمگشته باز اید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

امشب دیگر هیچ برایم نمانده تنها منم و یاد تو و دلی شکسته و فال حافظ . تنها شب است و من و باران و دل و پنجره و تپش عشقی کهنه . امشب تنها منم زیر باران با اغوشی عاشق و سرشار از یاد تو . دلم میخواد کنار این پنجره انقدر زیر باران بخوانم تا تنها تن داغم خیس از بوسه های باران شود .

بدان تنها تو بدان که من تا ابد به انتظارت خواهم ماند تا بیایی و من بگوییم که چقدر دلتنگم ....

اینا همش حرفای دلمه تو تاریکی و تنهایی شب وقتی که خودم تنهام و به جز دلم دیگه هیچیو نمیبینم ولی همین که صبح میشه و تو روز همه خیانت ها و بدی ها و دروغا رو میبینم به دل خودمم و فکرام خندم میگیره

نظر شما چیه ؟؟؟ من تو شب درست میفکرم یا تو روز در اصل بهتره این جوری بپرسم که به نظر شما خوبه ادم تو تنهایی خودش باشه و فقط به حرف دلش گوش بده یا اینکه باید خودشو بیخیال بگیره

حتما نظرتون رو بهم بگین

 

+ نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت 12:5 توسط تنهاترین تنها |

سلام به کسی که داره می خونه

از امروز من کارمو شرو کردم قصدم اینه که هر چی درد دل دارم اینجا بنویسم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 23:16 توسط تنهاترین تنها |