تبليغاتX
تنهاییای من

سلام خوبين نميدونم چرا اومدم و چرا دارم ميرم چند ماه پيش كه شروع كردم خيلي حرفاي نگفته  داشتم

ولي الان ديگه هيچي ندارم

ديگه مثل چند ماه پيش فكر نميكنم كه همه چيز پوچ و بيهودس ولي خوب چه جوري بگم نظر خوبي هم

 

 ندارم درباره زندگي احساس ميكنم خيلي

 

چيزا رو هنوز نميدونم دلم ميخواد برم بفهمم و بعد بيام بگم

همتونو دوست دارم خيلي به من كمك كردين از همتون ممنونم ديگه خودم اپ نميكنم ولي حتما پيش شما

دوستاي عزيزم ميام  برام دعا كنيد تا

خودمو پيدا كن

خدايا كنون كه اين كلمات را با بغض مينگارم اميد خنده هاي سر خوشانه اي را در دل ميپرورانم . قهقهه هايي كه ميخواهم تمام دنيا انرا بشنوند و

 

انها نيز با من در اين شاد كامي شريك شوند

 

اين قطعه ي كوچك هديه ايست به تمامي انهايي كه هنوز نور عشق در قلبشان زبانه ميكشد

 

انهايي كه انوار طلايي عشق را در سياهي تنهايي بر من گشودند

 

انهايي كه عاشقانه ترين لحظه ها را با انها تجربه كردم

 

انهايي كه قلبم را پيروزمندانه فتح كردند

 

و همانهايي كه رفتند

 

...........................

 

 

اين زندگي غمزده  غير از قفسي نيست

 

تنها نفسي هست ولي هم نفسي نيست

 

اينقدر نپرسيد كجا رفت و كي امد

 

اشعار پراكنده من مال كسي نيست 

 

( مريم حيدر زاده )

 

يا حق

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 23:37 توسط تنهاترین تنها |

سلام

خوبید؟

منم خوبم امشب دارم میرم یه سفر کوچولو پنج شنبه میام دیدن چقدر زود ( نمیزارم شما یه نفس راحت از دست من بکشید ) مارکوپلو بود که همیشه میرفت سفر؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منم مثل اون شدم

شاید یه مدت نتونم بیام اینجا و اپ کنم ولی به دوستام سر میزنم شما هم منو فراموش نکنید ها

پس فعلا خداحافظ

پ.ن : راستی کلاسام شروع شدن همون احساسیو دارم که واسه بار اول رفتم مهد کودک

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 17:52 توسط تنهاترین تنها |

توي كوچه هاي سرد كوفه

       

تو دل شب اون مرد كوفه

 

باباي حسين شبگرد كوفه

 

واااااااااي

 

نون و خرما ميداد به يتيما

 

اه و شور و شادي ز يتيما

 

ميومد از سوي خرابه ها

 

وااااااي

 

باباي همه يتيما بود

 

عشق همه بچه ها بود

 

باباي همه يتيما بود

 

عشق همه بچه ها بود

 

دلبر همه عاشقا بود

 

علي غريبه اي مردم

 

علي غريبه اي مردم

 

دواي دردم تويي مولا

 

دورت بگردم

 

تويي مولا

 

من چي بگم از يار خسته

 

يار ياس زيبا و دل شكسته

 

از اون اقاي مهربونو

 

هموني كه عشق حسنينه

 

هموني كه مستش عالمينه

 

غزل خداحافظي خوند شبونه

 

به زينبش كه مهربونه

 

ميبينه از مادرش داره نشونه

 

زينب ميبينه دلش ميگيره

 

ميگه خدايا بابام نميره

 

ميگه خدايا بابام نميره

 

علي غريبه اي مردم علي غريبه

 

نماز عشقش واي رسيدو

 

كشتن باباي مو سفيدو

 

غم هاي اونو هيچكي نديدو

 

قربون بشم اون خاك پاشو

 

بزار ببينم صحن و سراشو

 

دلم گرفته ميخوام نگاشو

 

تموم عالم غرق عزاشه

 

توموم دنيا ماتم سراشه

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 21:27 توسط تنهاترین تنها |

خسته ام

الان دلم ميخواست يه كاري بكنم كه دلم خالي بشه دوست داشتم همه بي كسي و خستگيمو فرياد بزنم

ديدين بعضي وقتا يه كتابيو يه مدت ميخونيد بعد حوصلتون ازش سر ميره ميندازينش يه جايي كه ديگه نبينيدش بعد از چندين ماه دوباره ميرين سراغش  دوباره هوس كردين يه نگا بهش بندازين

بعضي وقتا بعضي ادما با يه ادم ديگه همين رفتارو ميكنن نهايت بي رحميه نه؟

يه روز ميان ميخوان بمونن واسه هميشه

يه روز ميخوان برن بازم واسه هميشه  

يه روز دوباره برميگردن

اين دفعه تا كي هستن خدا ميدونه

اين برگشتن يعني چي ؟

اصلا واسه چي رفتي كه بخواي برگردي ؟

كليد اين جوابا پيش كيه ؟ كي ذهن منو كه قفل شده رو با ميكنه ؟

 

همش اضطراب همش بي قراري همش ترس

 

نميدونم .........

 

به نظر من همه چي تموم شده بود همه چي خاكستر شده بود چي باعث شد اين خاكستر بازم شعله ور بشه ؟

 

نميدونم خوشحالم يا ناراحت فقط ميدونم بي خوابم

 

تصميم گيري خيلي سخته

 

7 ماهه كه منتظر يه همچين اتفاقي بودم و حالا نميدونم بايد چيكار كنم  ؟؟؟

 

خدايا خودت كمكم كن

 

خسته ام ....................

 

خسته از همه چي

 

تنهام تنها تر از هميشه

 

 

 

گيرم بازم بياي و

 

از عاشقي بخوني

 

گيرم تا دنيا دنيا ست

 

بخواي پيشم بموني

 

روز غمم نبودي

 

خوشيت با ديگرون بود

 

منو به كي فروختي

 

اون از ما بهترون بود؟

 

مياي بيا ولي حيف

 

حيف ديگه خيلي ديره

 

حالا كه خاطراتت يكي يكي ميميره

 

كي گفته بود كه تنهام وقتي تو رو ندارم

 

بازم ميگم بدوني منم خدايي دارم

 

 

 

سر در گمم

 

تنهام

 

خسته ام

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 1:29 توسط تنهاترین تنها |

سلام سلام خوبين خوش ميگذره اين يه مدته كه اپ نكردم واسه اين بود كه يكم غمناك و عصباني بودم

 

اگه ميومدم بازم از اون اپايي ميشد كه همش غم و غصه بود منم چون ديگه بچه خوفي شدم گذاشتم يه وقتي بيام

 

كه حسابي شارژ باشم

حالا اگه گفتين واسه چي الان شارژم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اخه چند ساعته ديگه داريم ميريم مسافرت

 

وااااااااااااي خيلي خوش ميزگره فقط دوري از شما ها يكم سخته

ولي زود زود ميام

الان داشتم يكي از شعراي سهراب سپهريو ميخوندم خيلي قشنگ بود

صدا كن مرا

 

صداي تو خوب است

 

صداي تو سبزينه ان گياه عجيبي است

 

كه در انتهاي صميميت حزن ميرويد

 

در ابعاد اين عصر خاموش

 

من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم

 

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است

 

و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نميكرد

 

و خاصيت عشق اين است

 

كسي نيست

 

بيا زندگي را بدزديم

 

ان وقت ميان دو ديدار قسمت كنيم

 

بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم

 

بيا زود تر چيز ها را ببينيم

 

ببين

 

عقربك هاي فواره در صفخه ساعت حوض

 

زمان را به گردي بدل ميكنند

 

بيا اپ شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام

 

بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را

 

 

قشنگ بود نه؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 1:21 توسط تنهاترین تنها |

سلام نميدونم بهتون گفته بودم من خوزستانيم يا نه ولي اين شعرو تقديم ميكنم به تك تك دوستاي گلم كه به من لطف دارن

 

كولي خسته دلي را كه پريشان تو شد

 

عابر هر شبه كوچه چشمان تو شد

 

يادت امد چه كسي رهزن راهت شده بود؟

 

عاشق سبزترين سمت نگاهت شده بود ؟

 

من همانم دختر ساده ي ايلات جنوب

 

دو غزل مانده به گرماي نخيلات جنوب

 

دختر كوچ قبيله غزلي پاييزي

 

ان كه هر شب به دلش رنگ جنون ميريزي

 

انكه در دفتر تو طرح كبوتر ميزد

 

در ميان عطش سرخ تو پرپر ميزد

 

انكه در باد شبي مرغ خيالش گم شد

 

وقت پرواز شد و باز دو بالش گم شد

 

انكه مثل شبحي يك شب از ان كوچه گذشت

 

و نديدي به دل خسته اش ان شب چه گذشت

 

سايه سايه همه جا چشم به دنبال تو بود

 

يك دل ساده اگر داشت فقط مال تو بود

 

من همان لهجه دشتم كه پر از سادگيم

 

سادگي نيست ولي قصه دل دادگيم

 

من كه دلتنگ تر از سمت جنوب امده ام

 

به بلنداي غم نخل جنوب امده ام

 

واژه واژه گل نارنج جنوب اوردم

 

غزلي عطر براي توي خوب اوردم

 

باز امشب دل ديوانه به تنگ امده است

 

گوش كن باز همان زنگي زنگ امده است

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 15:7 توسط تنهاترین تنها |

سلام سلام صد تا سلام بالاخره اپيدم اما اين بار نه تهنام  نه غمگين به جاش خيلي خيلي خوشحال و شادم    ميدونيد اين مدت كه به وبلاگ هاي بقيه دوستام سر ميزدم فهميدم كه دنيا ارزش اين كه خودتو عذاب بدي رو نداره

 

ما چه بخوايم چه نخوايم زنده ايم و زندگي ميكنيم چه بهتر كه خوب و قشنگ زندگي كنيم مگه نه؟

 

يه كتابي خوندم كه نظرمو خيلي عوض كرد كتاب *چه كسي پنير مرا جابه جا كرد*

 

واسم خيلي عجيب بود كه يه كتاب چند صفحه اي چه جوري تونست منو از اون وضعيت مزخرفي كه خودم واسه

 خودم ساخته بودم بيرون بياره

الان خيلي خوبم به نظرم همه چيز قشنگه همه چيز عاليه من اين وبلاگو دارم و مهمتر از همه دوستاي خوبي مثله شما

شما هم كه منو تهنا نميزاريد ؟؟؟؟؟؟؟ مگه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

دلم را از تار هاي چسبنده خاطراتت پاك ميكنم

 

عنكبوت يادت مدام در پي شكار ارامش من است

 

يادم باشد كه دلم خانه ارواح نيست !!!!!!!!!!!!

 

خوب از چي بگيم از كجا بگيم

 

اهان من يه هفته اي زفتم مسافرت خوش گذشت جاي همه خالي

 

يه چيز مهم تر من مجاز شدم واسه دانشگاه سراسري اصلا فكر نميكردم قبول بشم با اون روحيه افتضاح لطف خدا بوده بچه ها برام دعا كنيد اون رشته اي كه ميخوام قبول بشم

 

واژه هايت را از عشق پر كن

و انها را از اعماق قلبت براي خدا بازگو كن

وقتي دعا ميكني از ته دل با او سخن بگو

به پروردگارت نشان بده

 كه حاظري تمام وجودت را به پايش قرباني كني

 

دوستای گلم منو تنها نزارید هااااااااااا



 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 17:13 توسط تنهاترین تنها |

هم اكنون چون كويري خشك و تشنه ام كه در سراسر اين جهان تك و تنها و بي كس به گوشه اي پرتاب شده ام بدون اينكه كسي به من توجه كند يا اينكه بودن و نبودنم فرقي داشته باشد حتي كسي كه روزگاري برايم ادعاي عاشقي ميكرد نيز مرا به باد فراموشي سپرده است

من بر روي اين كره خاكي تنهاي تنها شب را به روز و روز را به شب مي اورم

نميدانم چرا اين اسمان بي مروت نميفهمد كه من به قطره اي باران قانعم

تنها قطره اي باران تا طعم روزهاي باراني كه با يارم سپري ميكردم از خاطرم نرود و به ياد روزهاي باراني كه اسمان در حال گريست بود ولي ما به گريه هاي او ميخنديديم و شاد و سر خوش و بي توجه به اشكهايش به كوچه اينده نگاه ميكرديم و لبخند ميزديم

نميدانم شايد در ان لحظه ها اسمان به حال من اشك ميريخته شايد اسمان در همان روزها ميدانست كه اين خنده ها هميشگي نيست و تمام فكر ها و ارزوهاي ما سرابي بيش نيست

شايد واقعا اسمان در ان روز ها به حال دختر جواني ميگريست كه بناي عشقش را روي حبابي ساخته بود

نميدانم پس چرا حالا ديگر اسمان هم حاضر به همدردي با من نيست

 

 

 

اي ابرهاي پارا پاره بباريد بر من  

            

كه قلبم چاك چاك و چشمانم لبريز از بارش است

 

و اي پرندگان مرا همسفر خود نماييد

 

و به جايگاه ابدي يارم برسانيد

اسمونم با من همدردی نمیکنه دوستای خوبم حداقل شما با من باشید منتظرتون هستم

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 0:3 توسط تنهاترین تنها |

سلام خدا جون دوباره این بنده حقیرت اومده به درگاهت تو این دنیای بزرگ که من جایی ندارم به جز این که بشینم زیر اسمونت و دستامو بلند کنم به طرفت و صدات کنم از ته دلم صدات کنم اونقدر خدا خدا بگم تا جوابمو بدی میخوام بدونم که تو هم منو میبینی و دوسم داری باید مطمئن شم که تو منو فراموش نکردی ولی وقتی فکرشو میکنم و خودمو میبینم به سلامتی و زندگی که تو به هم دادی یه نگاه میندازم میبینم تو با منی همه جا با منی

خدا جونم من اینجا خیلی تنهام همه کس دارم و هیچ کس رو ندارم همه چیز دارم و هیچ ندارم اشنای این زمینم و با این زمین غریبم نمیدونم اینجا چیکار باید بکنم خیلی سر در گم شدم میترسم میترسم گمت کنم

میترسم به چیزایی که میخوام نرسم یا تو منو لایق ندونیو اونا رو بهم ندی میدونی که چی میخوام همیشه بهت میگم من یه عشق پاک میخوام عشقی که با عشق الهی معطر شده باشه خدا جون نخواه که بیشتر از این از ادمایی این زمین تو سری بخورم خدایا کمکم کن کمکم کن  تا راهی و که به تو میرسه رو پیدا کنم هر چقدر هم راه سخت و طولانی باشه من میام میام تا به تو برسم تویی که سر چشمه همه خوبی ها و پاکی ها هستی

وقتی به عظمتت نگاه میکنم میبینم چقدر حقیرم ولی وقتی به رحمتت فکر میکنم دلم گرم میشه

امروز وارد یک سال دیگه از زندگیم میشم همینجا میخوام قول بدم و بگو که خدایا همیشه به یادتم و فراموشت نمیکنم خدایا کمکم کن تا بتونم موفق شم دیگه این زندگی معمولی رو نمیخوام با کمک تو میخوام به بهترین ها برسم

 

 

ای خدای مهربون فراموشت نمیکنم

 

 

تو هم منو فراموش نکن

                    

  خدا جون خیلی دوست دارم

 

 

تنهاترين تنها منم

 

 

 

 

منتظر نظراتون هستم هاااااااااااا

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 13:12 توسط تنهاترین تنها |

 

بعد از مدت ها دست به قلم برده ام و کنون نمیدانم دلم چه میخواهد

تو را میخواهد؟ تویی که هزاران دروغ گفتی؟ تویی که هزاران خطا کردی ؟ تویی که هزاران بار خیانت کردی؟ تویی که بسیار ساده از من و دلم و عشقم گذشتی؟

نه ............ درون قلب من جایی برای این پلیدی ها نیست

هرگز نمیتوانم یادت را از یادم بیرون کنم و هرگز نمیتوانم باور کنم که ان همه عشق تو دروغین بود ولی این را هم میدانم که هرگر نمتوانم برای بار دیگر به تو اطمینان کنم تویی که تمام اعتماد مرا با خود به سرزمین ویرانی بردی و خود شاد و خندان از پیروزی در این بازی در ویرانه های انجا پرسه میزنی ولی افسوس که تو این ویرانه ها را بهشت گونه میبینی و نمیفهمی که اینها سراب خیال توست

نمیدانم چه وقت از این خواب غفلت برمیخیزی ولی بدون شک ان هنگام جز جسمی فرتوت چیزی برایت نمیماند زیرا تمام انسانیت خود را خرج هوی و هوس بچگانه ات کرده ای دیگر چیز با ارزشی در وجودت یافت نمیشود

وقتی به این همه پستی میاندیشم به مصلحت خدا پی میبرم اکنون میفهمم که چرا دعا های شبانه من که همه برای ماندن تو بود بی ثمر میماند

واااااااااااااااای

خدا هم هنوز با من است هنوز هم مرا بنده گناه کارش را دوست دارد

حال میدانم که این کلمه سه حرفی که به اندازه تمام زمین و اسمان معنا و عزمت دارد( عشق)

 فقط در یک کلمه سه حرفی که خالق تمام اسمان و زمین است (خدا )معنا میابد

حال میفهمم که عشق واقعی عشق الهی است علاقه ما به خدا و علاقه و رحمت بی حد خدا به ما

وااااااااااااااااااااااای خدای من چگونه من تو را فراموش کرده بودم ؟

چرا در تمام این 3 سال هشدارهایت را نمیدیدم چرا کور شده بودم و عظمت تو را نمیدیدم چرا چرا؟

خوشحالم ................ خوشحالم که همه چیز تمام شده اکنون من عشقی دارم که با تمام عشق های این دنیا عوضش نمیکنم

خدایا من امدم پس مثل همیشه با من باش و برای من بخواه انچه را خودت مصلحت میدانی چرا که میدانم تو همواره بهترین ها را برای بندگانت میخواهی

خدایا خیلی دوستت دارم تنهاییم نزار که من بدون لطف تو هیچم

 


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 17:37 توسط تنهاترین تنها |